زمان
07/25/2010
من چیز زیادی از زمان نمیدونم، شاید تنها چیزی که ازش بدونم این باشه که ما همیشه درون اون قرار داریم. چه حسش کنیم، چه ازش لدت ببریم، چه دردناک باشه واسمون و یا چه نا محسوس؛ مهم اینه که ما توش هستم. شاید حتی ناخواسته. میدونید، زمان چیز مهمیه، البته نه فقط به خاطر این که «وقت طلاست»، خب چیزی که اینطور ما رو در بر گرفته حتما باید چیز مهمی باشه! چیزی که اینطور در اختیار ماست، به چه دلیلی نباید ازش استفاده کنیم؟
ما سوار بر قطار زمان، دوست داریم به چیزهایی توی زندگیمون برسیم؛ به اهدافمون، به آرزوها و خواستههامون، به رویاهامون.. بعضی وقتها ما فقط اینها رو خواستیم، حتی نفهمیدیم که چهطور و کی میتونیم بهشون برسیم، قطار زمان هم که همینجور در حال حرکته، و شاید به سمتی میره که توش اثری از خواستههای ما نیست.
پ.ن ۱: احساس کردم دیگه لازم نیست این نوشته رو ادامه بدم. کسی که لایق باشه این توانایی رو داره تا با همینها تغییرات لازم رو تو زندگیش ایجاد کنه.
پ.ن ۲: اگه خودتون رو لایق میدونید (مرتبط با پ.ن ۱) شاید لازم باشه سراغ «مدیریت زمان»تون برید.
پ.ن ۳: کل این نوشته یه رو نوشت به خودمه، فقط با شما به اشتراک گذاشتمش، اولین کسی که باید این پست رو بخونه و اولین کسی که نیاز به یه سری تغییر داره خود منام.
بسیار عالی.
منم گاهی اوقات تو این افکار فرو رفتم. ولی با حرف چیزی انجام نمی شه.
کاملا حق با توئه. باید مدیریت زمان داشت و همینطور الکی هدرش نداد. و اینا همون دردای بزرگتری هستن که مثل سیل بعد از شکست عاطفیم اومدن سراغم و هی بهم یادآوری کردن که چقدر بدبخت بودم یه تابستون و دو سه ماه از پاییز و زمستون رو الکی با علافی و به هیچ سپری کردم. بعدشم تغییر چندانی نکرد چون بدعادت شده بودم. الانم تا حدودی هستم. و از این به بعد سعی در بیرون اومدن از این حالت می کنم.
بدون تلاش به هیچی نمی شه رسید. اینا همه دغدغه های دیروز و امروز و فردای اینروزای من هستن. امیدوارم واقعا تاثیر بگیریم ازین نوشته ها و یه کارایی بکنیم.